مبينامبينا، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 24 روز سن داره

عشق مامان وبابا

خدایا شکرت

خدایا شکرت دخترم امروز خیلی بهتره الان هم داریم با هم وبلاگش رو آپ میکنیم واکسن ١٨ ماهگی تموم شد الهی شکر
12 اسفند 1390

واکسن 18 ماهگی (شب دوم)

سلام خدا رو شکر دختری امروز بهتر بود ولی دیشب تا صبح تو تب سوخت وامروز هم از صبح  راه نرفت تا عصر وبلاخره عصر تونست کمی با آه وناله ودرد راه بره دلم کباب میشه برای نازگلم الهی مامان برای اون دردهات بمیره برای اون صورت بی حالت بمیرم  وای خدا الان میفهمم که سلامتی بچه یعنی چی خدایا همه بچه ها رو در پناه خودت حفظ کن الهی آمین وخلاصه یک ساعت پیش مبینا خانم دوباره تبش شدید شد والان هم با کلی دوا تبش کنترل شده وخوابیده دلم براش میسوزه انشالله که فردا بهتر بشه واین کابوس واکسن از زندگیمون بره بیرون بچه ام میترسه کسی بهش دست بزنه تا میخواهیم بهش دست بزنیم زودی پاش رو نشون میده ومیگه اوف اوف الهی قربونت برم خوشگل مامان من برم&nbs...
11 اسفند 1390

واکسن 18 ماهگی

سلام اول از همه خدا رو به خاطر داشتن دختر سالم وخوشگلم شکر میکنم. عزیز دلم مبینا جونم ١٨ ماهگیت مبارک . ببخشید دیر تبریک گفتم آخه خودت میدونی مامانی  خیلی مشغول وخسته هست. واما امروز که ای وای بر امروز امروز صبح من ومبینا جونم رفتیم مرکز بهداشت وبعد از کلی گریه زاری (موقع  اندازه گیری قد و وزن و زدن واکسن) برگشتیم خونه خانم بهداشت مهربون گفت که سعی کنم دختری پاش رو کم تکون بده تا کمتر اذیت بشه وتبش رو هم کنترل کنم واگر بالا رفت حتما ببرمش دکتر وخلاصه با توصیه های خانم بهداشت راهی خونه شدیم  مبینا از وقتی رسید خونه بچه ام اصلا میلی به راه رفتن نداشت وتا همین الان که خوابیده از بغلم پایین نیومد  وکافی بود فقط دستم ب...
11 اسفند 1390

بدون عنوان

سلام چند روزی هست که اصلا حال وحوصله نداشتم مبینا ودندونش من رو پیر کردند الهی بمیرم بچه ام چی میکشه درد  وبلاهات به جون مامان مبینای خوشگلم دو روزی میشه که مبینا کمی آروم گرفته وباید بگم که احساس مالکیت در وجود دخملکم حسابی گل کرده واسباب بازی هاش رو به هیچ  بچه ای نمیده  . مبینا جونم بدون تو زندگی برام معنی نداره دوستت دارم و برات میمیرم راستش حال نوشتن ندارم فعلا خداحافظ
8 اسفند 1390

مبینا جونم دوست دارم

مبینا جونم دوست دارم به اندازه همه آسمون ها وزمین  به اندازه همه دریاها وبه اندازه همه دنیا عزیزکم چرا این روزها این قدر مامان رو اذیت میکنی خیلی دلگیرم دلم میخواهد فریاد بزنم بعضی وقتها این قدر بد میشی که گریه ام میگیره ودلم میخواهد داد بزنم  تو رو خدا این جوری نکن با مامانی منم میدونم تو همش بازی میخواهی ولی من آخه چه قدر بازی کنم دلم میخواهد تو خوشحال باشی ولی تو چند وقته حسابی بد اخلاق شدی ومن از این موضوع ناراحتم ای خدا خودت دخترم رو آروم کن نمیدونم چرا این جوری میکنه همش بهانه میگیره واصلا خودش رو سرگرم نمیکنه ومدام میخواهد نق بزنه نمیدونم... از لجبازی وجیغ وخودزنی بگم که تا عصبانی میشه میخواهد خودش رو بکشه دلم گرفتههه...
26 بهمن 1390

خدایا شکرت

امشب اومدم از ته دل بنویسم وخدا رو شکر کنم .   سرشب بود که دلم حسابی لرزید برای دخملکم  برای دختری که چند سال پیش آرزوی داشتنش رو داشتم اون داشت با خودش بازی میکرد ومن از اینکه اون رو دارم لذت بردم وخدارو هزاران مرتبه شکر کردم ای خدای خوبم ممنونتم ای خدای مهربون به خاطر داشتن فرزندی سالم متشکرم خداجونم دلم میخواهد داد بزنم تا همه بشنوند که چه قدر مهربونی خدا جونم دوست دارم مبینای من حدودا یک سال ونیمه هست ومن لیاقت مادری پیدا کردم باورم نمیشه خدایا ممنونم خداجونم به خاطر همه نعمتهایی که بهم دادی ممنونم مبینا جون خیلی دوست دارم مامانی الهی فدات بشه که اینقدر ناز بازی میکنی امشب دل مامان رو لرزوندی و وادارم   کردی تا ...
11 بهمن 1390

این روزها...

سلام به همه خاله جونها وهمه دوست جونها مثل همیشه خدارو هزار مرتبه شکر میکنم به خاطر داشتن دخمل گلم واز این روزها بگم که مبینا جونم خیلی ناز شده وحسابی شیرین شده ودل باباش رو میبره واز کارهاش هرچی بگم کمه . اولا بگم که اصلا نمیزاره ازش عکس بگیرم تا دوربین رو میبینه گریه میکنه تا دوربین رو از ما بگیره واینگون هاست که مبینا خانم کم عکس شده وحالا... این روزها مبینا گوشش درد میکنه وامشب دکترش گفت فشار گوشش زیاد شده واحتمال عفونت داره وبراش سفیکسیم نوشت وگفت تا ١٠ روز حتما مرتب بخوره واین که این روزها مبینا ناناز من داره تند تند دندون درمیاره ولثه هاش متورم ودردناکه ودیگه این که مبینای من فردا داره میره تهران وباباییش رو یک هفته نمیبینه ولی ...
23 دی 1390

مبینا جونم بزرگ شده

خدا جو نم شکرت دخملم دیگه بزرگ شدهاون دختر کوچولویی که تو ١٢ هفتگیش آزمایش سندروم داون بردمش وکلی نگران سلامتیش بودم به لطف خدا الان حسابی بزرگ شده. راه میره خیلی از کلمات رو میگه وحسابی هم شیطون ومغرور شده اصلا نمیشه رو حرفش حرف زد خودش به تنهایی غذا میخوره ومیره تو دستشویی میشینه ومیگه جیش ولی جیش نمیکنه هههه. کلاهش رو سرش میکنه  وبه کفش هم میگه دفش وانتو وروسری من رو به زور به من می÷وشونه ومیگه ددر .وای که از شیرینی وشیطنت این مبینا خانم هرچی بگم کم گفتم الهی که مامان قربون اون شکم گنده ات بره  . عشق مامانی  همش دوست داره بره بیرون وهمش با دیگران باشه اصلا تنهایی رو دوست نداره حالا شما بگید من تو این شهر غریب بر...
12 دی 1390

15 ماهگیت مبارک

مبینای گلم ١٥ ماهگیت مبارک ماشاللههههههههههههههههه دخترم حسابی بزرگ شده ای خدا ممنونم امروز ١٥ ماه که من رو در شادی غرق کردی ومن از مادر شدنم هر رو زبیشتر از روز قبل احساس خوشایندی میکنم وتو پروردگارم مهربان رو شاکرم   واما مبینا خانم گلم در ١٥ ماهگی راه میره همه چیز رو قشنگ متوجه میشه به باباش بوس میده هر کاری که میگم انجام میده از جمله دادن خوراکیهاش به مامان وبابا وآوردن وسایل خونه ٦ تا دندون داره وهمه لثه هاش متورم ودردناکه نانای میکنه همراه با اهنگ زمینه که خودش میخونه نای نای نای ... وخیلی کارهای شیرین دیگه که الان حضور ذهن ندارم مبینا  همه زندگی من وباباش شده وبا بودنش زند...
2 آذر 1390